تبليغاتX
بدبين
...
وقتی آخرین نفس ها را به زور فرو می کشید خاطره ای مبهم از روزی که پول های فال فروشی اش را جمع کرده بود تا این شلوار لعنتی که داشت خفه اش می کرد  را بخرد از ذهنش مثل یک رویا گذشت...بوی خون در دماغ خورد  شدهاش پیچید....هنوز نمی دانست به کدام گناه پس تجاوز چند مرد این گونه آویزانش کرده اند اما می دانست که دیگر عمو خیاط را نخواهد دید.....هنوز از جای رد شدن چاقو و قمه بر بدنش خون می چکید بر زمین و لکه ای عجیبی را شکل داده بود که در ته آخرین تلاش های ذهنش شبیه سر بریدن گوسفند بود...

...................

 

او نمی داند اما من می دانم که جای او در این عکس کنار محمد و مصطفی برای آنکه دست در گریبان شان بی اندازد و در میان یک آب انبار کهنه و مخروبه که هم سالن ورزش و هم سالن گردهم آیی مدرسه کودکان کار است به من خیره شود....و به شما که نمی دانید تجاوز وحشیانه به یک پسر ۹ ساله و بعد تکه تکه کردن و دارزدنش با شلوار چه شکل و بویی دارد....

 

CHILDS

جمعه هفتم تیر(تاریخ عجیبی است نه؟!!!).پاسگاه نعمت آباد.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط رضا جلالي  |