تبليغاتX
بدبين
...
از تاريكي خسته شد

ناخن هايش چند ساعت پيش

افتاده و خوني ديگر

نمانده بود...

راستش را بخواهيد

آن ساعت هاي اول

كمي از تاريكي وحشت كرد....

اما حالا فقط هواي در حال

اتمام ترسانده بودش.

حتي تنگي ديواره ها و سقف

و پارچه دست و پا گير اطرافش هم عذاب آور نبود

اگر هوايي مي ماند.

در آخرين لحظه ها كه سعي داشت با فرو كردن انگشتهاي خون آلود در گلويش به همه چيز سرعت ببخشد تنها فكري كه در آن ته تاريك ذهنش كور سو مي زد اين بود:

در هيچ قبري خدا دعا نمي خواند.

 

Grave

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط رضا جلالي  | 

گفتنی نیست باید خودتان امتحان کنید.به طور حتم چون خودم در حال سقوط بودم عکاسی نکردم.همکارم خانم خلعتبری زحمت عکاسی را کشید.

قبل از پرش.......

banji

در لحظه های اول پرش.....

banji2

 

تجربه ای نوین در هستی است.....لحظه هایی سکوت.....بعد کشش و تخلیه از همه عقده های بودن.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط رضا جلالي  |